اومدم بگم من به علت مسافرت یه ۱۰ روزی نیستم این روزا هم به خاطر این مسافرت سرم خیلی شلوغ بود واسه همینم از اون دوستایی که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت می خوام.ایشالا بعد از اومدن جبران میکنم.
مسافرتمم مربوط میشه به تیم ملی .آخه بعد مدتها بالاخره تیم ملی اردو زد و ما رو هم دعوت کردن فردا صبح باید خودمون رو معرفی کنیم.البته تو این اردو کلا ۲۵ نفر به لیست نهایی جهت شرکت در مسابقات بین المللی انتخاب میشن،واسم دعا کنین که بین اون ۲۵ نفر اسم منم باشه.
تو این مدتی که نیستم تنهام نذارین
قربون همتون
موفق باشین.![]()
![]()
![]()
اخوان ثالث
((این آهنگی هم که گذاشتم واقعا منو به اوج آسمانها می بره
))
امروز با سه داستان کوتاه بسیار زیبا اومدم
امیدوارم که خوشتون بیاد.
من یک سنت پیدا کردم!
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول،آن هم بدون هیچ زحمتی ذوق زده شد.این تجربه باعث شد بقیه روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج!).او در مدت زندگیش ۲۹۶ سکه یک سنتی،۴۸ سکه ۵ سنتی،۱۹ سکه ۱۰ سنتی،۱۶ سکه ۲۵ سنتی،۲ سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ۱ دلاری پیدا کرد.
یعنی در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.
در برابر پیدا کردن این ۱۳ دلار و ۲۶ سنت،او زیبایی دل انگیزه ۳۱۳۶۹ طلوع خورشید،درخشش ۱۵۷ رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ،ندید.پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزیی از خاطرات او نشد....
کار ساده
روزی از میکل آنژ پرسیدند که چگونه می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند.مجسمه ساز پاسخ داد:((بسیار ساده است.وقتی من به نقطه ای مرمری نگاه می کنم ،مجسمه درون آن را می بینم.تهنا کاری که باید بکنم ،این است که آنچه را به مجسمه تعلق ندارد،دور کنم.))
زبان درنده!
مردی در بازار شهر ،مدام در حال حرافی بود،به یکی غر می زد،چاپلوسی دیگری را می کرد،با دروغ کالایش را گرانتر می فروخت.به دیگری ناسزا می گفت و کاسب های دیگر را مسخره می کرد،و خلاصه لحظه ای از سخن گفتن فارغ نمی شد.مرد ناشناسی ولی خردمندی که شاهد رفتار او بود نزد او رفت و گفت :ای مرد مشورتی با تو دارم،مرد با تعجب به ناشناس نگاهی کرد و گفت:بگو،ناشناس گفت:حیوان درنده ای دارم که نمی دانم با آن چه کنم؟آیا به به نظر تو صلاح است آن را با خود به این بازار بیاورم یا در شهر رها کنم؟مرد با وحشت به ناشناس نگریست و گفت:مگر دیوانه شده ای ؟مسلم است که نمی توانی و نباید حیوان درنده ای را به همراه خود به این بازار بیاوری!مگر نمی ترسی او مردم بازار یا حتی خود تو را بدرد و بخورد؟!
خردمند ناشناس گفت:البته که می ترسم،منتها در عجبم تو چگونه جرات کرده ای زبان درنده خود را به همراه خود به بازار بیاوری،بدون آنکه بترسی خودت یا دیگران را بدرد یا بخورد؟
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
این گلم تقدیم به تو![]()
امروز اومدم چندتا شماره اس ام اس توپ واستون معرفی کنم که حتما چندتاشون به دردتون می خوره.
۱۰۰۰۳۵۵: اس ام اس whois در صورتی که نام سایت مورد نظر خود را برای این سرویس ارسال کنید مشخص میشود که این سایت Available است یا خیر
۱۰۰۰۳۵۷: استخاره با ارسال یک اس ام اس به این شماره سیستم به طور خود کار برای شما استخاره میگیرد و جواب استخاره را برای شما ارسال میکند
۱۰۰۰۳۵۸: آب و هوا، با ارسال نام شهر مورد نظر به این شماره وضعیت آب و هوای آن شهر برای شما ارسال میشود
۱۰۰۰۳۵۹: قرآن، با ارسال یک اس ام اس که ابتدا شماره سوره و سپس شماره آیه و سپس حرف F یا A (برای فارسی یا عربی بودن آیه) در آن باشد
۱۰۰۰۳۷۰: دیکشنری، با ارسال یک لغت انگلیسی به این شماره معنی فارسی آن برای شما ارسال میگردد
۱۰۰۰۳۸۰: جک، با ارسال یک اس ام اس که در آن تعداد جک درخواستی نوشته شده است برای شما یک جک ارسال میشود
۱۰۰۰۳۸۱: سرویس حدیث
۱۰۰۰۳۸۲: سرویس نهج البلاغه
۱۰۰۰۳۸۳: سخن روز
۱۰۰۰۳۸۴: آیا میدانید
۱۰۰۰۳۸۵: سر کاری
۱۰۰۰۳۸۶: سرویس عاشقانه
۱۰۰۰۳۸۷: سرویس پند آموز
۱۰۰۰۳۸۸: فال حافظ
۱۰۰۰۳۹۱:اس ام اس چیستان
۱۰۰۰۳۹۲: ساعت کشور ها
۱۰۰۰۳۹۳: ترین ها (بهترین ها و بد ترین ها)
۱۰۰۰۳۹۴: مکان های دیدنی هر شهر
۱۰۰۰۳۹۵: پیام سلامتی
۱۰۰۰۳۹۶: محاسبه مسافت بین شهر ها
۱۰۰۰۳۹۷: فیلم های روی پرده سینما
۱۰۰۰۳۹۸: زمان پخش برنامه های تلوزیون
۱۰۰۰۳۹۹: شش تیم اول لیگ فوتبال کشور
۱۰۰۰۴۰۰: بازی پیشنهادی
۱۰۰۰۴۰۱: جدید ترین نرم افزار
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
موفق باشین .![]()
![]()

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي
هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
اومدم بگم فردا یعنی دوشنبه ۲۷ فروردین ماه اگه گفتین چه روزیه؟
ای ول همه فهمیدین تولدمه.
تولدم مبارک.![]()
عشق را امتحان كن!
اين يك ماجراي واقعي است:
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.
يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.
به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.
اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.
سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.
زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.
پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.
روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.
سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :
عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.
ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:
نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.
اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.
اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.
محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.
عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.
محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.
بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.
در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.
مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.
پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال وهمه سال مبارک بادت این روز وهمه روز

عید سعید باستان رو به همه دوستای گلم تبریک می گم.
راستشو بخواین من فردا عازم سفرم و میرم کیش البته نه به خاطر تفریح بلکه به خاطر مسابقه .
این مسابقات راگبی که به مناسبت دهه فجر قرار بود ماه قبل انجام بشه به علت اینکه تیم های خارجی شرکت کننده تو این مسابقه هنوز آماده نبودن با یک ماه تاخیر انجام میشه و اینم بگم که این مسابقات اولین دوره مسابقات بین المللی در ایران هستش البته تیم ما یعنی تبریز دو دوره در مسابقات بین الملی باکو شرکت کردیم و هر دو بار هم مقام آوردیم ولی چه فایده یکی پیدا نشد ازمون یه تشکر خشک و خالی هم بکنه.
تو این مسابقات سه تیم خارجی جمهوری آذربایجان،گرجستان و امارات متحده با پنج تیم داخلی که اونا هم ما(تبریز) و تهران و کرمان و شیراز با خوزستان هستن با هم به صورت دوره ای مسابقه میدن که ایشالا تیممون اول میشه![]()
حالا منظوره من از این آپم این بود که :
اولا چند روز نمیتونم بهتون سر بزنم.
دوما من بهتون سر نمیزنم شما من و از یاد نبرینااااا می خوام وقتی برگشتم ببینم هر کی زیاد نظر داشته باشه به او سوغاتی بدم![]()
سوما واسم دعا کنین که تو این مسابقات هم مچ پام طوریش نشه هم اینکه موفق باشیم.
چهارما از همه شما که بهم سر میزنین ممنونم و همه تونو دوستتون
دارم.
پنجما اربعین حسینی رو بهتون تسلیت میگم.![]()
موفق باشین.
توجه:(فامیلای محترم اگه چیزی لازم داشتین که از اونجا بیارم واستون شماره تلفنم رو داداش سیاوشم داره از اون طریق می تونین با هام در ارتباط باشین)
یه چیزی هم یادم رفت بهتون بگم اینکه به احتمال زیاد این مسابقات از شبکه ۳ پخش مستقیم بشه![]()
این دفعه دیگه جدی جدی خدا نگهدارتان![]()
سلام به همه دوستاي گلم
راستشو بخواين من امروز اومدم در باره ماجراي عكس بالا واستون بگم البته اگه حوصله اش رو داشته باشين.
اين عكسي كه ميبينيد سمت چپ نامه بر باد (داداش سياوشم) و سمت راست هم كه خودم هستم راستي داشت يادم ميرفت عكاس هم lee_live (فرنوش خانوم) هستن.
و اما ماجرا:
من قرار بود روز ۵ شنبه یه سفری به تهران داشته باشم واسه خرید و مسابقه طی تماسی که با داداش سیاوشم داشتم ایشون منو دعوتم کردن تا به دیدنشون برم منم دعوتشون پذیرفتم و رفتم.
آقا جاتون خالی انقدر بهمون خوش گذشت که نگو انگار سالهاست که ما همدیگرو میشناسیم انگار راست راسی با هم فامیلیم چقدر صمیمی باهام رفتار کردن طوری که منم اصلا احساس غریبی نکردم همینجا هم می خوام که ازشون تشکر کنم و بابت زحمتایی که بهشون دادم ممنون شم .
یه چیزی بین حرفام تا یادم نرفته بگم این عکسی که گذاشتم با گوشی موتورلای داش سیاوشم انداختیم چون کلاس کاره سونی اریکسون پایین هستش واسه همین از عکس اون استفاده نشد.
خوب می گفتم کلی با هم گفتیم و خندیدم بعد کلی حرف زدن من تازه متوجه شدم که ای بابا داداش سیاوشم که خیلی واسم آشنا میاد و اینقدر باهاش صمیمی شدم نگو از دوستای جبهه ی من هستش تو عملیات کرکوک ۳۱ عاشورا من شهید شدم از اون وقت تا حالا ندیده بودمش آخه قیافه اش هم کلی عوض شده بود
واسه همین .تو رو خدا رسم روزگار رو میبینین بعد این همه سال کجا پیداش کردم .بله ما داشتیم همین جور از خاطراتمون می گفتیم که فرنوش خانوم کافی میکس آوردن واسمون (مثل اینکه یادشون رفته بود که باید با آب داغ درست کنن )
نشون میده که خانوم خونه داری باید باشن (تو رو خدا ناراحت نشینا شوخی کردم)
بعدش کلی باهام بلوتوث بازی کردیم و من دیگه ازشون خداحافظی کردم و اومدم به تیم ملحق شم البته خیلی اصرار کردن که شام و اونجا باشم ولی نمیشد باید به تیم ملحق میشدم ایشالا دفعه بعد اگه مسابقه نداشتیم و همینجوری رفتم حتما واسه شام یا ناهار میرم آخه میدونین اگه اونوقت نون و نمکشون رو می خوردم نمک گیر می شدم اون وقت نمیتونستم تیم شهرشون رو ببریم
پس همه متوجه شدین که بچه های پایتخت رو شکست دادیم اونم چه شکستی ۲۰ بر صفر.
در آخر هم اینو بگم که جای همه دوستان خالی بود مخصوصا حکایت های ما و خانوم گل (دختر خاله فریال) و از همه مهم تر سقاخانه (خاله عزیزم) که بیشترین باعث و بانیه این دیدار ایشون بودن که از راه دور از پس این کار براومدن.